تبليغاتX
در تاریکی شبهای من تنها توهستی چراغ راهم

تهی از  عشقم  مرا  دریاب  ای  حضرت  دوست.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 16:29  توسط شیلان  | 

Ey  aseman  bebaro in ghame  bozorgo az vojode  man pak  kon...  hata aseman ham digar ghodrat  baridan nadarad, digar hich chiz ghalbe mamloo  az dard mara  nemitavanad pak konad.... Aaaah ey  KHODAye man digar  tavanesho nadaram  harcheghadr sangtar  mishavam  tisheha bar vojodam  bishtar taasir  migozarand......be kodamin  gonah mojazatam mikoni ????? !!!  Ejraye hokm  bedone hich dadgahy... ama man mikhaham az khod  defa koonam....  pas  cheta mara delkhosh kardy??! be chi??.. be yek khiale batel.. be yek arezoye poshaly?! ari  mojazatam koon ta shaiad ebraty bashad  baraye  bigonahanee gonahkar digar !!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 16:21  توسط شیلان  | 

در رؤیاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.

خدا پرسید : (( پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ))؟


من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید
.

خدا خندید
:

وقت من بی نهایت است
......

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟


پرسیدم : چه چیز بشر شما را متعصب می کند؟


خدا پاسخ داد : کودکی شان
.

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو می کنند که کودک باشند
.

....
اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند
.

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین ، نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده
.

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
.

دست های خدا دستم را گرفت، برای مدتی سکوت کردیم؛ و من دوباره پرسیدم
:

به عنوان یک پدر، می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟


او گفت: بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همهء کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند
.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند؛


بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم
.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
.

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
.

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند، و آن را متفاوت ببینند
.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند
.

من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم
.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟


خداوند لبخند زد و گفت
:

((
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم. (( همیشه ))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:57  توسط شیلان  | 

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشتو شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپساز شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:42  توسط شیلان  | 

خنکای برف را بر تنم حس می کنم
و صدای تو

نگاه تو

خنده های تو

با هر نفسی در من جاری می شود

در این لحظه دچار آن حس نایاب می شوم

حالا خوشبختم
!
بسیار خوشبحت

و آرزو می کنم که این خوشبختی

نه تا ابد

نه حتی تا پایان این سال ، این فصل، این ماه

بلکه لا اقل تا پایان این برف به درازا بکشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 22:18  توسط شیلان  | 

يک قطره ديگر هم
از آه هاي تنهاييم چکيد
يک دريا هم که بگريم
به دمي با تو بودن نخواهم رسيد
تو ديگر ستاره شدي
ستاره ها را نمي توان چيد
من نمي خواهم مثل آن کس باشم
که رفت به ديدار ستاره و
هيچ وقت بر نگشت
يا نمي خواهم مثل آن ديگري باشم که
خواست ستاره شود و
شد يکي از آن ستاره هاي بي فروغ
که تنها ابرها او را ميديدند
من مي خواهم ستاره شبي
زماني که همه در خوابند
به سراغم بيايد و راز مهتاب را
به من بگويد
مي خواهم بگويد
اين ها که از چشمانت مي ريخت
اشک نبود
نامه هاي بي جوابي بود به من
که آن دور دورها ستاره شدم
بگويد که
سفر طولاني نيست و
براي دست زدن به ستاره تنها
کافي است دستت را دراز کني
بگويد
بايد صبر کنم
تا آن موقع که بهار شود
در اوج زيبايي زمين
ستاره ها

براي ديدنش به زمين مي آيند
آن وقت است که او را خواهم ديد
چون بهار
فصل ستاره هاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:51  توسط شیلان  | 

hamin ja samimane az dooste ashegham farshid tashakor mikoonam va hamishe barayee tamam lahazatesh arameshe sar shar az neshat arezo mandam.ey asheghan inoo bedoonid ke ba in hali ke behtarin fard shoma ra tark kardee ama shoma bargozide hastin pas baham in eshgh ra pak o tahniat midahim va dar hefzash mikooshim.

doosetoon daram

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 18:5  توسط شیلان  | 

باز دلم هواتو کرده بیا پیشم مهربونم

به خدا قسم که بی تو نمی تونم که بمونم

فکر کنم توقعی نیست که بیای پیشم بشینی

تو چشات نگا کنم من تو چشام عشقو ببینی

این کویر دل من یه قطره بارونم نداره

زیر چشم نگام بکن باز شاید آسمون بباره

زل زدم تو خم جاده تا شاید بیای دوباره

اگه باشی توی دل غصه دیگه پا نمی ذاره

نصف شب گذشته چشمات توی خواب نازه نازه

اما حیف تورو ندارم من که چشمام بازه بازه

ای خدا این شب تاریک چقدر دور و درازه

ای خدا زندکی اینه؟ هر کی عاشقه می بازه؟

فکرشو نکن عزیزم هر کسی یه جوری گیره

اون که عشق تو دل نداره خدا عمرش رو بگیره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:39  توسط شیلان  | 

من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. ========================== من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم =============================== من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند ================================= من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند ================================= من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد ================================= من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. ================================= من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. ================================= من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. ================================= من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. ================================= من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. ================================= من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. ================================= من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. ================================= من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. ================================= من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. ================================= من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. ================================= من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. ================================= من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. ================================= من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. ================================= من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. ================================= من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. ================================= دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. ================================= حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. ================================= من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. ================================= مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. ================================= من کیستم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:2  توسط شیلان  | 

فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!

كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!!

اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت!

پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!

نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)
مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!

با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!
(
باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)
خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

1-
اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.
2-
سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.
3-
حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.
==
قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!=
4-
نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
5-
در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)




6-
اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!



و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:



1-
عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد!
2-
شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
3-
شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
4-
شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5-
شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.
6-
شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
7-
آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
8-
آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!
9-
آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!
10-
و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!




====
خوب چطور بود؟ كف كرديد.. نــــه؟ ===

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 20:53  توسط شیلان  | 

Rooze MADAR bar tamam madaraye khoob doonia moobarak

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:28  توسط شیلان  | 

1Sal gozasht bavaram nemishe kheily zod sale sakhty bod ama be lotfe khodesh bekheir gozasht yesal bozorg shodam ama asheghe 16salegimam dost daram ziad tol bekeshe 9tir tavaloodamee....behet begin chi behem hedie midin dochtetoon daram.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:25  توسط شیلان  | 

چشم،چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیسِ تو کو؟

گوش،گوش دو تا گوش دو دستِ باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو یادم تو رو فراموش

چوب،چوب یه گردن جائی نری تو بی من

دق می کنم،می میرم

اگه تو دور شی از من

دست،دست دو تا پا یادِ تو مونده اینجا

یادت می یاد می گفتی بی تو نمیرم هیچ جا...؟

من؟من...؟

یه عاشق همون مجنون سابق

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:1  توسط شیلان  | 

خدایا

یه جایی ازاین دنیا تواین شهراوون پایین مایین هاش وقتی ازطرف خیریه یه مقدارچیزمیزبرده بودیم مثل توو این داستانا یه خونه بزرگ پرازاتاق که هرخانواده تووی یه اتاق بودن مادرخونه(اتاق)نبودرفته بودخونه ی مردم کارکنه شایدیه پولی بگیره دختره نماز می خوند یه بچه وقتی دید ما رو داد می زد:مامان گوشت!!!!!! دختره نمازمی خوند خدارو شکر می کرداونوقت برادش(که چه عرض کنم بایه تکه گوشت هیچ فرقی نمی کرد)روی ویلچرروبروش افتاده آخه تو چی خدارو شکر می کنی؟آخه ازش چی دیدی؟ازش چی خواستی که بهت داده؟فقر بدبختی؟....اون بچه معصوم برای چی اومده که دیگران ببینه برای اینکه ببینه بدبخته...که آخرچی جسم برزخی قشنگی داشته باشه؟می خوادچی کاروقتی الان نتونه زندگی بسازه قدرت انتخاب بین خوب و بد داشته باشه؟هان؟!یکی می گه در حقیقت بهشت و جهنم خود ما هستیم اعمال ماست یعنی اوون الان تو بهشتشه؟!!

آخه اوون طفل معصومی که مادرشو تو تصادف ازدست داد چه گناهی داره؟!بهش چی می گن:عزیزم مامان رفت پیش خدا چون خوب بود که چی؟؟؟؟مگه این حرفهابراش محبت می شن؟؟عشق یه مادرمی شه؟؟؟نه...

از اوون وربچه تووفلان جاس خونشون توو پول غرقه یاتووکه بلوز فلان می پوشی فلان ماشین سواری که چی؟؟به پولت می نازی یافلان دختردوستت باشه یااوون دختربگه دوستمهااااا آخرش چه؟؟؟پوچ ....نمی فهمم ما آدم چرا یا ازجلو می افتیم یا ازپشت اوون بالاییم فقط نگاه می کنه اوون همونه که انسان آفرید به خودش احسنت گفت اما حالا ول کرده به پناه کی؟؟؟؟؟

اینا همش درددارن...درد........

امااینا رونگفتم ناراحت شین یا فهشم بدین نه...ولی بعضی موقعه هاآدم بایدبه یه چیزائی فکرکنه من به اینجا رسیدم بازم پوچه...جفت پوچ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:31  توسط شیلان  | 

WHERE DO I BEGIN TO TELL THE STORY OF HOW GREAT A LOVE CAN BE / THE SWEET LOVE STORY THAT IS OLDER THAN THE SEA / THE SIMPLE TRUTH ABOUT THE LOVE , SHE BRINGS TO ME WHERE DO I START? / WITH HER FIRST HELLO SHE GAVE A MEANING TO THIS EMPTY WORLD OF MINE THERE`S NEVER BE ANOTHER LOVE ANOTHER TIME / SHE CAME INTO MY LIFE AND MADE THE LIVING FINE / SHE FILLS MY HEART , SHE FILLS MY HEART WITH VERY SPECIAL THINGS WITH ANGEL SONGS WITH WILD IMAGININGS SHE FILLS MY SOUL WITH SO MUCH LOVE THAT ANYWHERE I GO I`M NEVER LONELY WITH HER ALONG / WHO COULD BE LONELY I REACH FOR HER HAND IT`S ALWAYS THERE / (HOW LONG DOES IT LAST CAN LOVE BE MEASURE BY THE HOURS IN A DAY I HAVE NO ANSWERS NOW BUT THIS MUCH I CAN SAY I KNOW I`LL NEED HER TILL THE STARS ALL BURN AWAY / AND SHE BE THERE)(2

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:48  توسط شیلان  | 

dasthaa bala bo0d ~~~ har keSi sahme kh0dash ra talabid ~~~ sahme har kes k resid ~~~ dagh taraz deLe maa bo0d ~~~ vali ...... n0bate man k reSid ~~~ sahme man yakh zade bo0d !!!!! sahme man chist maghar yek pasukh ~~~ pasukhe ye hasrat ~~~ sahme man kochak bo0d ~~~ ghade ang0shtanam ~~~ 0mge aan v0saat dasht ~~~ v0saaati ta tahe deLtangihaaa ~~~ shayad az vaSaaate aan bo0d k bi pashukh maand ~~~ .......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:39  توسط شیلان  | 

ميدونم كه انتظار فايده نداره دل من هميشه زرد و بي بهاره صداي رفتن تو توو گوشمه انگار ميگه از پيشم برو خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط شیلان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:33  توسط شیلان  | 

خدایا دستان پر از خواهشم را همراه با هزاران ارزو به سویت دراز می کنم تا شاید دلت برایم بسوزه و دستانم را بگیری نگاه کن که چگونه همه نگاهم می کنند حتی کودکانم دلشان برای اشکان سوخته ی من می سوزد من را در آغوش بکش تا از گرمای آغوشت آرام گیرم و تنها تو هستی که می توانی این آغوش سرد و بی روح را زندگی دهی

هر لحظه به سویت پرواز می کنم و امواجی که برای دور کردنم می فرستی پس می زنم و به سویت می آیم  آری دارم نور مهربانیت را می بینم  آماده باش که من رسیدم.....................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:27  توسط شیلان  | 

for uهر چقدر که از آغوشم دور می شوی این حباب های عا شقانه را همراه  با  آرزوی  خوشبختی  نثارت  خواهم کرد

                                                                           

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:25  توسط شیلان  | 

تقریبا" هر روز صبح بود که تو را می دیدم وبه تو سلام می کردم اما تو در جوابم یک لبخند آسمونی می زدی تا وقتی که بهت گفتم دوستت دارم  اما تو توی یک کاغذ نوشتی <من ناشنواام>
+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:19  توسط شیلان  | 

بیم است که سودایت دیوانه کند مارا

در شهر به به نامی افسانه کند مارا

بهر تو زعقل ودین بیگانه شدم اری

ترسم که غمت از جان بیگانه کندمارا

من میزده ی دوسم شایدکه خیال تو

امروز بیک ساغر مستانه کند مارا

چون شمع بتان گشتی پیش آی که تاخسرو

بر اتش روی تو پروانه کند مارا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 21:20  توسط شیلان  | 

دلم از سنگ نیست

دلم از یخ نیست

دلم از کوه نیست

دلم از گرمی عشق تو پر است

        شعر از دوست عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 21:1  توسط شیلان  | 

_########_______________________________
___####_________________________________
___####_________________________________
___####_________________________________
___####_________________________________
___####_________________________________
___####_________________________________
___####_________________________________
___####______###______###_______________
_########__#####___#####________________
___________#######__######______________
__________################______________
__________################______________
___________###############______________
____________#############_______________
_____________###########_____###___###__
______________#########______###___###__
_______________#######_______###___###__
________________#####________###___###__
_________________###_________###___###__
__________________#___________#######___
_______________________________#####____
_________________


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 18:33  توسط شیلان  | 

i love u nazaninam
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 14:43  توسط شیلان  | 

به سراغ من اگر مي آييد،
پشت  هيچستانم.                                                                                         پشت  هيچستان  جايي  است.
پشت هيچستان  رگ هاي هوا، پر قاصدهايي  است
كه خبر  مي آرند،  از گل  واشده  دور ترين  بوته  خاك.
روي شن  ها هم، نقش هاي سم اسبان  سواران  ظريفي
است  كه  صبح
به سر تپه  معراج  شقايق  رفتند.
پشت  هيچستان،  چتر خواهش  باز است.
تا نسيم  عطشي  در بن برگي  بدود،
زنگ  باران  به صدا  مي آيد.
آدم  اينجا  تنهاست
و در اين  تنهايي،  سايه  ناروني  تا  ابديت  جاري است.
به  سراغ  من اگر  مي آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد
يني نازك تنهايي من.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 18:32  توسط شیلان  | 

i love u
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 13:13  توسط شیلان  | 

اینجاهزاران نامه ی نانوشته برای تو مرا صدا می زنند

اول کدام را برایت بنویسم؟ ان شعری که سرودم در ان شب بارانی وتو هرگز نشنیدی؟ان نامه خداحافظی برای خودکشی ان نامه عذر خواهی یا ان..........

معنا!من پس از سال ها زندگی نتوانستم ان را فراموش کنم همه چیز از همین اغاز شد. من عظمت هستی را می دیدم اما دلیلش را درک نمیکردم حس رفتن در من بود اما نه راه را می دانستم نه به پاهای خود اعتماد میکردم.

هر انسانی که به دنیا می اید برای یافتن گم شده ای می اید که رسالت اوست. من هم چیزی را گم کرده بودم که نمی دانستم چیست. بارها و بارها اتفاق می افتد که احساس می کردم او را دیده ام اما وقتی بهش می رسیدم سرابی بیش نبود.

اما هر بار چندی بیش نمی گذشت که دوباره همان احساس به سراغم می امد. بی تابم می کرد  افسرده ام می ساخت. از اوارگی میان خویشتن های درونم میان داشتن و نداشتن ها خسته شده بودم.

نمی دانی چقدر سخت است که باشه اما نباشه !نمی دانی چقدر سخت است که فکر کنی در کنارته اما نباشه.

معنای خوب من!من تشنه ی یقین بودم. یقین به هر انچه که احساس می کردم و می اندیشیدم یقین به خودم به خدایی که چون سایه ای عظیم  و مبهم بر تمام بودنم و زندگی ام گسترده شده بود بود ونبود!

عجیب بود من عشق را میفهمیدم ام عاشق را نمی شناختم و معشوق را در نمی یافتم و زمانی نیز این درد بزرگ را تجربه کردم که((عاشق باشی اما معشوق را نیابی و زمانی این رنج عظیم را که معوق باشی  اما لیاقت عشق را در خود نیابی))

               با تو بودن را بیش از بی تو ماندن دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:10  توسط شیلان  | 

دست بالا بردم

تا که دستان پر از خواهش من را شاید

مهر او دریابد

بارها خوانده ام او را اما

او مرامیشنود؟

و میان همه ی هستی بی پایانش

او مرا می بیند؟

درجهانی که هزاران مه وخورشید ناچیزند

ذره راراهی هست؟

.........

بارش ابر سپید

تاری پنجره وهم مرا می شوید

کهکشانی به دل پنجره ام جای گرفت

وخدایی به دل کوچک من

قاصدی در راه است

وپیامی از نور

می توانی که بخوانی تو مرا

من تورا میشنوم می بینم

میل جاری شدن در خواندن تو

پاسخ ماست

رود با میل خودش جاری نیست

جذبه مهر فراخوانده زدریا

سبب جاری رود

دست خالی مرا نور اجابت پر کرد

چشم نمناک مرا

گریخ شوق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 20:38  توسط شیلان  |